پنج روزي كه در اين مرحله فرصت داري ****** خوش بياساي زماني كه زمان اين همه نيست بر لب ِ بحر ِ فنا منتظريم اي ساقي ****** فرصتي دان كه ز لب تا به دهان اينهمه نيست
صبح، محله اي قديمي جويي باريك در وسط كوچه و خانه اي قديمي كه در ميان ِ آن محله تنها يادگار ِ فصل كودكي پدر است صداي باز شدن ِ آن در ِ قديمي، كه بر درش به نستعليق نوشته است روزي ، كسي: امين گرد و خاك درخت ِ خرمالوي طويلي كه هنوز سر پاست و درخت اقاقي كه شكوفه كرده است محو در تماشاي خانه صداي بسته شدن در نبود ِ پدر دويدن و ديدن آنچه كه هيچ گاه دوست نداشتي در پدرت ببيني اشكي در چشمانش حلقه زده ، اشكي از غم ِ فرسودگي اشكي را در چشمانش ديدم كه بوي خستگي از زمانه مي داد خوب مي دانستم كه زير لب و هنگام ِ نشستن بر ان پله قديمي جلوي در، با اشكي در چشم ، چه خواهد گفت .....«پير شدم»...... و من كه مبهوت مي مانم و نگاهي بر موهاي سفيدش مي اندازم و حقيقت را مي يابم آرام و زير ِ لب مي گفت:« راستي يعني هنوز اين ديوارها يادشونه كه چه سالهايي رو من كنارشون قدم زدم؟يا اين كوچه يادشه توش چه بازيهايي مي كرديم؟يا همين ديوارها اگر زبون داشتند منو يادشون مي يومد كه چند بار بهشون از سر ِ غم زمونم لگد زدم»؟ امروز غم را در وجود پدر احساس كردم خستگي را بر دوشش ديدم خستگي كه سالها شايد در پس ِ گرفتار كردن ِ خود ، پنهانش مي كرد هيچ نمي گويم سوار بر ماشين ، صدايش مي زنم بر مي گردد دستي تكان مي دهد و مرا روانه خانه مي كند شايد ماند؛ تا دوره كند كاري را كه من ، امروز مي كنم پدرم امروز پر از غم بود و خسته و من نيز... در چشمانش اشك حلقه زده است و در گلويش بغضي خفته كه مي دانم ِ بغض او نيز روزي خواهد تركيد خوب مي دانم پدر ، از زمانه خسته است و من نيز از روزگار اي كاش من نيز خانه كودكيم كه در آن زاده شده بودم به تاراج ملاكان نرفته بود و امروز برجي نو ، نگشته بود تا اين بغض مبهم ِ من نيز مي تركيد همچون پدرم در پس كوچه كودكيش آيا دوباره آن را در آن خانه پيدا ميكند؟ چيزي كه هرگز باز نمي گردد؟ **** پ.ن: راجع به شعر حافظ:- يكي نيست بياد به خودم بگه