نا کجا آباد امروز کلاغی نشسته بر شاخه ای و هِی نوک می زند بر گلوی صبح ِ بهاری و غار غاری بر درختان پر شکوفه از گلوی خونین خروس که سرش را در پاسی از شب بریده اند صدایی می آید هنوز و خنجر می زند بر صحنه بیکران ِ شب امشب حتما تمام درختان ِ باغ ِ همسایه خواهند شد و صبح دیگر خروسی نخواهد خواند حتما از آسمان خون خواهد چکید به پاس ِ صدای خروس در این سالیانی که گذشت و خشک خواهد شد درختان ِ درون باغ به بانگ خشک وِ بیگاه ِ همان کلاغ و فردا قطعا بانگی بر نمی آید. چرا که کلاغ در طنین پر آوازه شب جان خواهد داد و به سوگ ِ همان خروس که تا پاسی از شب پیش را خوانده بود خواهد گریست راستی در سرزمین تو هم می شود خشک شود درختی در آغاز ِ بهار و عشق بازی کند خروس با کلاغ؟