www. B O GH Z E   M O B H A M . BlogSpot.com

 

[ روزمر ِگی ِ مبهم ]

آرشیو

Home
Email

بغض ِ مـُـبهــَـم

 

|


Archive

[ گاه نوشت مبهم ]


بیست و هفتم فروردین هشتاد و پنج

نا کجا آباد
امروز کلاغی نشسته بر شاخه ای
و هِی نوک می زند بر گلوی صبح ِ بهاری
و غار غاری بر درختان پر شکوفه
از گلوی خونین خروس که سرش را در پاسی از شب بریده اند صدایی می آید هنوز
و خنجر می زند بر صحنه بیکران ِ شب
امشب حتما تمام درختان ِ باغ ِ همسایه خواهند شد
و صبح دیگر خروسی نخواهد خواند
حتما از آسمان خون خواهد چکید به پاس ِ صدای خروس در این سالیانی که گذشت
و خشک خواهد شد درختان ِ درون باغ به بانگ خشک وِ بیگاه ِ همان کلاغ
و فردا قطعا بانگی بر نمی آید. چرا که کلاغ در طنین پر آوازه شب جان خواهد داد
و به سوگ ِ همان خروس که تا پاسی از شب پیش را خوانده بود
خواهد گریست
راستی در سرزمین تو هم می شود خشک شود درختی در آغاز ِ بهار و عشق بازی کند خروس با کلاغ؟

طناز، ساعت 5:38 PM


 

Top